داستان کوتاه درباره خانواده

حفظ احترام پدر و مادر

پيرمردي تصميم گرفت تا با پسر، عروس و نوه چهار ساله خود زندگي کند. دستان پيرمرد مي لرزيد و چشمانش خوب نمي ديد و به سختي مي توانست راه برود. هنگام خوردن شام، غذايش را روي ميز ريخت و ليواني را بر زمين انداخت و شکست.
 

... ادامه داستان

داستان کوتاه فرزند خوانده

شاگردان سال اول دبستان کلاس درباره عکس خانواده‌ای بحث می‌کردند. در عکس پسر کوچکی , رنگ موی متفاوتی با سایر اعضای خانواده داشت.

یکی از بچه‌ها اظهار کرد که او فرزندخوانده است و دختر کوچکی بنام سارا گفت: من درباره فرزندخواندگی همه چیز را می‌دانم چون خودم فرزندخوانده هستم.

یکی دیگر از بچه‌ها پرسید فرزندخواندگی یعنی چه؟!

سارا گفت: یعنی اینکه به جای شکم در قلب مادرت رشد کنی.

... ادامه داستان

داستانی کوتاه درباره خانواده و اهمیت آن

با مردی که در حال عبور بود برخورد کردم اووه! معذرت میخوام. من هم معذرت میخوام. دقت نکردم…
ما خیلی مؤدب بودیم ، من و این غریبه خداحافظی کردیم و به راهمان ادامه دادیم
اما در خانه با آنهایی که دوستشان داریم چطور رفتار می کنیم
کمی بعد ازآنروز، در حال پختن شام بودم دخترم خیلی آرام کنارم ایستاد همینکه برگشتم به اوخوردم و تقریبا انداختمش با اخم گفتم: ”اه ! ازسرراه برو کنار”
قلب کوچکش شکست و رفت
نفهمیدم که چقدر تند حرف زدم
 

... ادامه داستان

یک ساعت ویژه

مردي ديروقت، خسته از كار به خانه برگشت. دم در پسر پنج ساله اش را ديد كه در انتظار او بود.
-دسلام بابا! يك سئوال از شما بپرسم؟
- بله حتما، چه سئوالي؟
- بابا! شما براي...

... ادامه داستان