داستان‌های کوتاه و زیبا

نامه آبراهام لینکلن به معلم پسرش!

به پسرم درس بدهید ، او باید بداند که همه مردم عادل و همه آن ها صادق نیستند، اما به پسرم بیاموزید، که به ازاي هر شیاد ، انسان صدیقی هم وجود دارد .

... ادامه داستان

دست نوازش

روزي در یک دهکده کوچک ، معلم مدرسه از دانش آموزان سال اول خود خواست تا تصویري از چیزي که نسبت به آن قدردان هستند ، نقاشی کنند. او با خود فکر کرد که این بچه هاي فقیر حتماً تصاویر بوقلمون و میز پر از غذا را نقاشی خواهند کرد. ولی وقتی داگلاس نقاشی ساده کودکانه خود را تحویل داد ، معلم شوکه شد !

... ادامه داستان

داستان کوتاه مهم و تاثیرگذار باش

خانم »تامپسون« معلم کلاس پنجم ابتدایی در اولین روز مدرسه مقابل دانش آموزان ایستاد و به چهره دانش آموزان خیره شد و مانند اکثر معلمان دیگر، به دروغ به بچه ها گفت که همه آنها را به یک اندازه دوست دارد. اما این غیر ممکن بود ! چرا که در ردیف جلو ، پسر بچه ای به نام »تدی استوارد« در صندلی خود فرو رفته بود که چندان مورد توجه معلم قرار نداشت ، خانم »تامپسون« سال قبل »تدی« را دیده بود و متوجه شده بود که اوبا بقیه بچه ها بازی نمی کند. اینکه لباسهایش کثیف هستند و او همواره به استحمام نیاز دارد.

... ادامه داستان

داستان کوتاه کارمند تازه وارد

مردي به استخدام یک شرکت بزرگ چند ملیتی درآمد. در اولین روز کار خود ،با کافه تریا تماس گرفت و فریاد زد : »یک فنجان قهوه براي من بیاورید ".

صدایی از آن طرف پاسخ داد: »شماره داخلی را اشتباه گرفته اي . می دانی تو با کی داري حرف می زنی؟ 

... ادامه داستان

رقابت هوشمند

رئیس پرسید :آخرین بار کی تبرت را تیز کردی؟ او گفت : برای این کار وقت نداشتم . تمام مدت مشغول بریدن درختان بودم ! نتیجه :برای این که در دنیای رقابتی امروز، همیشه حرفی برای گفتن داشته باشی، بایدبرای به روزکردن خودت،وقت بذاری !

... ادامه داستان

داستانی از تختی

یکی از بهترین و قابل توجه ترین ،کشتی هاي غلامرضا تختی با »پتکوف سیراکف« قهرمان نامدار بلغارستانی برگزار شد . هر دو به دور نهائی رسیده بودند. شگرد سیراکف، »بارانداز« سریع و بسیار فنی بود. کشتی که شروع شد ، تختی یک بار زیر گرفت و سیراکف را خاك کرد و پاي او را در »سگک« خود گیر انداخت . سیراکف روي سگک مقاومت کرد و کشتی »سرپا« اعلام شد.

... ادامه داستان

داستان بیسکویت در فرودگاه

یک زن جوان در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود . چون هنوز چند ساعت به پروازش باقی مانده بود، تصمیم گرفت برای گذراندن وقت ، کتابی خریداری کند. همراه کتاب ، یک بسته بیسکویت هم خرید . او بر روی صندلی دسته دار نشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد.

در کنار او یک بسته بیسکویت بود و در کنارش مردی نشسته بود و داشت روزنامه می خواند . وقتی که او نخستین بیسکویت را به دهان گذاشت ، متوجه شد که مرد هم یک بیسکویت برداشت و خورد. او خیلی عصبانی شد ولی چیزی نگفت . پیش خود فکر کرد: »بهتر است ناراحت نشوم، شاید اشتباه کرده باشد.« ولی این ماجرا تکرار شد.

هر بار که او یک بیسکویت برمی داشت، آن مرد هم همین کار را می کرد . این کار او را حسابی عصبانی کرده بود ولی نمی خواست واکنش نشان دهد . وقتی که تنها یک بیسکویت باقی مانده بود ، پیش خود فکر کرد:»حالا ببینم این مرد بی ادب چه کار خواهد کرد؟ »مرد آخرین بیسکویت را نصف کرد و نصفش را خورد .

... ادامه داستان

داستان زیبا و کوتاه المپیک ۱۹۶۸

بینندگان عزیز؛ برای شما گزارش می کنیم از شهر مکزیکوسیتی ، محل برگزاری مسابقات المپیک سال 1968. بیننده ی گزارش مراحل پایانی مسابقه ی دوی ماراتن هستید؛ ماده ای که در تمام المپیک ها بسیار مورد توجه همگان است و مدال طلای آن ، گل سرسبد مدالهای المپیک .

این مسابقه به طور مستقیم در هر 5 قاره ی جهان پخش می شود . کیلومتر آخر مسابقه است . دوندگان رقابت حساس و نزدیکی با هم دارند. نفس ها به شماره افتاده . عرق سر و روی همه ی دونده ها را پوشانده . باید هم بپوشاند! 42 کیلومتر و 195 متر مسافت را دویدن ، شوخی که نیست !

... ادامه داستان

داستان کوتاه خرید معجزه

سارا هشت ساله بود که از صحبت پدر و مادرش فهمید برادر کوچکش سخت مریض است و پولی هم برای مداوای آن ندارند . پدر به تازگی کارش را از دست داده بود و نمی‌توانست هزینه جراحی پرخرج برادرش را بپردازد . سارا شنید که پدر آهسته به مادر گفت فقط معجزه می تواند پسرمان را نجات دهد سارا با ناراحتی به اتاقش رفت و از زیر تخت قلک کوچکش را درآورد . قلک را شکست. سکه ها رو، رو تخت ریخت و آنها رو شمرد . فقط پنج دلار !!

 

... ادامه داستان

داستان آموزنده نصیحت استاد و شاگردان

استاد شاگردان را به یک گردش تفریحی به کوهستان برده بود. بعد از یک پیاده روی طولانی همه خسته و تشنه در کنار چشمه ای نشستند و تصمیم گرفتند استراحت کنند.

استاد به هریک از انها لیوانی آب داد و از آنها خواست قبل از نوشیدن آب یک مشت نمک درون لیوان بریزند. شاگردان هم همین کار را کردند ولی هیچ یک نتوانستند آب را بنوشند چون خیلی شور شده بود. بعد استاد مشتی نمک را داخل چشمه ریخت و از آنها خواست از آب چشمه بنوشند و همه از آب گوارای چشمه نوشیدند.

... ادامه داستان

داستان کوتاه مجسمه

مي گويند در زمانهاي دور پسري بود كه به اعتقاد پدرش هرگز نمي توانست با دستانش كار با ارزشي انجام دهد.
اين پسر هر روز به كليسايي در نزديكي محل زندگي خود مي رفت و ساعتها به تكه سنگ مرمر بزرگي كه در حياط كليسا قرار داشت خيره مي شد و هيچ نمي گفت.
روزي شاهزاده اي از كنار كليسا عبور كرد و پسرك را ديد كه به اين تكه سنگ خيره شده است و هيچ نمي گويد.
از اطرافيان در مورد پسر پرسيد. به او گفتند كه او چهار ماه است هر روز به حياط كليسا مي آيد و به اين تكه سنگ خيره مي شود و هيچ نمي گويد.
 

... ادامه داستان

حفظ احترام پدر و مادر

پيرمردي تصميم گرفت تا با پسر، عروس و نوه چهار ساله خود زندگي کند. دستان پيرمرد مي لرزيد و چشمانش خوب نمي ديد و به سختي مي توانست راه برود. هنگام خوردن شام، غذايش را روي ميز ريخت و ليواني را بر زمين انداخت و شکست.
 

... ادامه داستان

داستان ماهی‌گیر ثروتمند

يك بازرگان موفق و ثروتمند ،از یک ماهي گير شاد که در روستایی در مکزیک زندگی می کرد و هرروز تعدادکمی ماهی صید می کرد و می فروخت پرسيد : چقدر طول می كشد تا چند تا ماهي بگیری ؟
ماهي گير پاسخ داد: : مدت خيلي كمي

بازرگان گفت : چرا وقت بیشتری نمی گذاری تا تعداد بیشتری ماهی صید کنی؟

... ادامه داستان

داستان کوتاه فرزند خوانده

شاگردان سال اول دبستان کلاس درباره عکس خانواده‌ای بحث می‌کردند. در عکس پسر کوچکی , رنگ موی متفاوتی با سایر اعضای خانواده داشت.

یکی از بچه‌ها اظهار کرد که او فرزندخوانده است و دختر کوچکی بنام سارا گفت: من درباره فرزندخواندگی همه چیز را می‌دانم چون خودم فرزندخوانده هستم.

یکی دیگر از بچه‌ها پرسید فرزندخواندگی یعنی چه؟!

سارا گفت: یعنی اینکه به جای شکم در قلب مادرت رشد کنی.

... ادامه داستان

داستان پسر و قطار

مرد مسنی به همراه پسر 25 ساله اش در قطار نشسته بود. در حالی که مسافران در صندلی های خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد.

به محض شروع حرکت قطار پسر 25 ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس می کرد فریاد زد: "پدر نگاه کن درخت ها حرکت می کنند."  مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد. کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرف های پدر و پسر را می شنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک بچه 5 ساله رفتار می کرد، متعجب شده بودند.

... ادامه داستان