داستان کوتاه درباره تنهایی

داستان کوتاه مهم و تاثیرگذار باش

خانم »تامپسون« معلم کلاس پنجم ابتدایی در اولین روز مدرسه مقابل دانش آموزان ایستاد و به چهره دانش آموزان خیره شد و مانند اکثر معلمان دیگر، به دروغ به بچه ها گفت که همه آنها را به یک اندازه دوست دارد. اما این غیر ممکن بود ! چرا که در ردیف جلو ، پسر بچه ای به نام »تدی استوارد« در صندلی خود فرو رفته بود که چندان مورد توجه معلم قرار نداشت ، خانم »تامپسون« سال قبل »تدی« را دیده بود و متوجه شده بود که اوبا بقیه بچه ها بازی نمی کند. اینکه لباسهایش کثیف هستند و او همواره به استحمام نیاز دارد.

... ادامه داستان

داستان کوتاه و جالب پیشگوی پادشاه

روزي پیش گوي پادشاهی به او گفت که در روز و ساعت مشخصی بلاي عظیمی براي پادشاه اتفاق خواهد افتاد.  پادشاه از شنیدن این پیش گویی خوشحال شد. چرا که می توانست پیش از وقوع حادثه کاري بکند. پادشاه به سرعت به بهترین معماران کشورش دستور داد هر چه زودتر محکم ترین قلعه را برایش بسازند.

... ادامه داستان