داستان کوتاه درباره صبر

داستان بیسکویت در فرودگاه

یک زن جوان در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود . چون هنوز چند ساعت به پروازش باقی مانده بود، تصمیم گرفت برای گذراندن وقت ، کتابی خریداری کند. همراه کتاب ، یک بسته بیسکویت هم خرید . او بر روی صندلی دسته دار نشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد.

در کنار او یک بسته بیسکویت بود و در کنارش مردی نشسته بود و داشت روزنامه می خواند . وقتی که او نخستین بیسکویت را به دهان گذاشت ، متوجه شد که مرد هم یک بیسکویت برداشت و خورد. او خیلی عصبانی شد ولی چیزی نگفت . پیش خود فکر کرد: »بهتر است ناراحت نشوم، شاید اشتباه کرده باشد.« ولی این ماجرا تکرار شد.

هر بار که او یک بیسکویت برمی داشت، آن مرد هم همین کار را می کرد . این کار او را حسابی عصبانی کرده بود ولی نمی خواست واکنش نشان دهد . وقتی که تنها یک بیسکویت باقی مانده بود ، پیش خود فکر کرد:»حالا ببینم این مرد بی ادب چه کار خواهد کرد؟ »مرد آخرین بیسکویت را نصف کرد و نصفش را خورد .

... ادامه داستان

داستان آموزنده نصیحت استاد و شاگردان

استاد شاگردان را به یک گردش تفریحی به کوهستان برده بود. بعد از یک پیاده روی طولانی همه خسته و تشنه در کنار چشمه ای نشستند و تصمیم گرفتند استراحت کنند.

استاد به هریک از انها لیوانی آب داد و از آنها خواست قبل از نوشیدن آب یک مشت نمک درون لیوان بریزند. شاگردان هم همین کار را کردند ولی هیچ یک نتوانستند آب را بنوشند چون خیلی شور شده بود. بعد استاد مشتی نمک را داخل چشمه ریخت و از آنها خواست از آب چشمه بنوشند و همه از آب گوارای چشمه نوشیدند.

... ادامه داستان