داستان کوتاه درباره محبت

دست نوازش

روزي در یک دهکده کوچک ، معلم مدرسه از دانش آموزان سال اول خود خواست تا تصویري از چیزي که نسبت به آن قدردان هستند ، نقاشی کنند. او با خود فکر کرد که این بچه هاي فقیر حتماً تصاویر بوقلمون و میز پر از غذا را نقاشی خواهند کرد. ولی وقتی داگلاس نقاشی ساده کودکانه خود را تحویل داد ، معلم شوکه شد !

... ادامه داستان

داستان کوتاه مهم و تاثیرگذار باش

خانم »تامپسون« معلم کلاس پنجم ابتدایی در اولین روز مدرسه مقابل دانش آموزان ایستاد و به چهره دانش آموزان خیره شد و مانند اکثر معلمان دیگر، به دروغ به بچه ها گفت که همه آنها را به یک اندازه دوست دارد. اما این غیر ممکن بود ! چرا که در ردیف جلو ، پسر بچه ای به نام »تدی استوارد« در صندلی خود فرو رفته بود که چندان مورد توجه معلم قرار نداشت ، خانم »تامپسون« سال قبل »تدی« را دیده بود و متوجه شده بود که اوبا بقیه بچه ها بازی نمی کند. اینکه لباسهایش کثیف هستند و او همواره به استحمام نیاز دارد.

... ادامه داستان