داستان کوتاه درباره کار

داستان کوتاه کارمند تازه وارد

مردي به استخدام یک شرکت بزرگ چند ملیتی درآمد. در اولین روز کار خود ،با کافه تریا تماس گرفت و فریاد زد : »یک فنجان قهوه براي من بیاورید ".

صدایی از آن طرف پاسخ داد: »شماره داخلی را اشتباه گرفته اي . می دانی تو با کی داري حرف می زنی؟ 

... ادامه داستان

داستان کوتاه مجسمه

مي گويند در زمانهاي دور پسري بود كه به اعتقاد پدرش هرگز نمي توانست با دستانش كار با ارزشي انجام دهد.
اين پسر هر روز به كليسايي در نزديكي محل زندگي خود مي رفت و ساعتها به تكه سنگ مرمر بزرگي كه در حياط كليسا قرار داشت خيره مي شد و هيچ نمي گفت.
روزي شاهزاده اي از كنار كليسا عبور كرد و پسرك را ديد كه به اين تكه سنگ خيره شده است و هيچ نمي گويد.
از اطرافيان در مورد پسر پرسيد. به او گفتند كه او چهار ماه است هر روز به حياط كليسا مي آيد و به اين تكه سنگ خيره مي شود و هيچ نمي گويد.
 

... ادامه داستان

سنجش عملکرد

پسرنوجوان وارد فروشگاه شد. به سمت باجه تلفن رفت و روی پنجه های پا بلند شد تا دستش به دکمه‌های تلفن برسد. فروشنده حرکات او را زیر چشمی می پایید و حرف هایش را می شنید.
- « سلام خانم، می‌تونم...

... ادامه داستان

مهندس متبحر

مهندسی بود که در تعمیر دستگاه های مکانیکی استعداد و تبحر داشت. او پس از۳۰ سال خدمت صادقانه با یاد و خاطری خوش باز نشسته شد. دو سال بعد، از طرف شرکت درباره رفع اشکال به ظاهر لاینحل یکی از دستگاه های چندین...

... ادامه داستان

کیفیت و استانداردهای ژاپنی ها

چند سال پیش، آی بی ام تصمیم گرفت که تولید یکی از قطعات کامپیوترهایش را به ژاپنیها بسپارد.
در مشخصات تولید محصول نوشته بود " سه قطعه معیوب در هر ۱۰۰۰۰قطعه ای که تولید می شود قابل قبول است".
هنگامیکه...

... ادامه داستان