داستان کوتاه درباره کمک به دیگران

داستان کوتاه مهم و تاثیرگذار باش

خانم »تامپسون« معلم کلاس پنجم ابتدایی در اولین روز مدرسه مقابل دانش آموزان ایستاد و به چهره دانش آموزان خیره شد و مانند اکثر معلمان دیگر، به دروغ به بچه ها گفت که همه آنها را به یک اندازه دوست دارد. اما این غیر ممکن بود ! چرا که در ردیف جلو ، پسر بچه ای به نام »تدی استوارد« در صندلی خود فرو رفته بود که چندان مورد توجه معلم قرار نداشت ، خانم »تامپسون« سال قبل »تدی« را دیده بود و متوجه شده بود که اوبا بقیه بچه ها بازی نمی کند. اینکه لباسهایش کثیف هستند و او همواره به استحمام نیاز دارد.

... ادامه داستان

کمک به دیگران

مردی در کنار رودخانه‌ای ایستاده بود.

ناگهان صدای فریادی را ‌شنید و متوجه ‌شد که کسی در حال غرق شدن است.

فوراً به آب ‌پرید و او را نجات ‌داد...

اما پیش از آن که نفسی تازه کند فریادهای دیگری را شنید و باز به آب ‌پرید و دو نفر دیگر را نجات ‌داد!

... ادامه داستان